چشمامو که باز کردم؛ حس کردم: یه روزِ خوبِ دیگه.
اول از همه سنگِ شکرگزاریمو برداشتم و به نعمت هایی که خدا بهم داده، فکر کردم و خدا رو به خاطرِ همه چیز، شکر کردم.
و بعدش زیرِ سماور رو روشن کردم برای خاکشیر صبحگاهی.
خلاصه دست و صورتمو شستم و موهامو شونه کردم و اتاقمو مرتب کردم و خاکشیرم هم آماده کردم و بعد از خوردن خاکشیر، ساعت نزدیکِ هشت بود.مثل همیشه ساعت 8:00 که شد نشستم سر درس هام و تا ساعت 10 درس خوندم.
ساعت ده تا یازده رو کار خاصی نکردم.
از 11 تا 12 ظهر، یه ربع انگلیسی خوندم؛ یه ربع کره ای؛ و نیم ساعت هم کتاب در موردِ امام زمان.
12 تا 13 کار خاصی نکردم.
13 تا 15 درس خوندم.
17 تا 18 یه کم برای کانال زبان مطلب ها رو آماده کردم و یه کم هم به اهدافم فکر کردم و آینده ی موردِ نظرمو روشن تر و واضح تر از قبل نوشتم. به اصطلاح به روز رسانیش کردم.
19 تا 21 درس خوندم. بعدش هم یه کم قرآن خوندم و ساعتِ 23 خوابیــدم. موقعِ خواب هم رویاهام و اهدافمو تصویـرسازی کردم.

امروز ساعتِ 7:30 صبح از خواب بیدار شدم.
چشمامو که باز کردم؛ حس کردم: یه روزِ خوبِ دیگه...
برچسب:
نویسنده: آناهیتا کوشکی